بدون شرح

زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه با سوسوی امیدی کمرنگ

آری آری

زندگی باید کرد

حسنک

 

حسني  معصوم بود

حسني فرشته بود:

حسني مياي بريم حموم

سرت ميخواي اصلاح كني؟؟

نه نميخوام

نه نميام

حسني بزرگ شد

به مدرسه رفت

گاوقهوه اي رنگ سرش را از آخور بيرون آورد:

 ماغ كشيد:

يعني ما گرسنه ايم

يعني ديو سياه داستان هاي صمد بهرنگي

شادي را از لبان كودكان نخودي مان دزديده است

يعني تقي خان ظالم  سهم گندم ما را به يغما برده است

ما...

ما...

ما....

ما گرسنه ایم

حسنك دوان دوان آمد...

حسني بزرگ شد

يك روز با دوستش داريوش

گاوش را به صحرا برد

بلوري ها گاوش را كشتند

بلوري ها مايش را كشتند

مش حسن گريه كرد

مش حسن ماغ كشيد

مش حسن گاو شد

حسنك سرانجام خوشي نداشت

به

دارش

كشيدند

دريغا مردي بود حسنك ...

  

.

.

.داریوش:داریوش مهرجویی

براي چه زنده ايم

براي چه زنده ايم:

گاو

حسنك دوان دوان آمد

مشتي علوفه برداشت

اما از گاوش خبر نبود

بلوری ها گاو مش حسن را كشته بودند

بلوری ها مايش را كشته بودند.

نیلوفرانه

باران اجازه نداد

ريزگردهاي مسموم

 سبزينه هاي باغ را

سياه كنند.

پطرس

کودک معصوم 

نگذاشت كه شهر را آب فرا بگيرد

مادرم

هيچ گاه از ظلم هايي كه تقي خان در حق مردم ييلاق كرده بود

حرفي نزد

و من هيچ گاه جرات نكردم بگويم

كه گاو زرد ی را که در کودکی داشتیم

به اندازه تمام دنیادوستش دارم

مي خواهم

 ازجنگل آن سوي رودخانه ميجران

همانجا كه  بانویی كنار گل نيلوفر نشسته است

گل سرخي بردارم

 می خواهم

 براي تو كه كنار گل هاي نيلوفر چمباتمه زده ای

زندگي مردم فراموش شده را بازگو كنم

مي خواهم دل به دريا بزنم

به بانویی كه كنار گل ها نشسته است

 بگويم كه دوستش دارم

.

..

.

.

.

.

.

میجران:رودخانه ای در رامسر در جنگل بنیشکی که آبی صاف دارد

.

.

.تقی خان:ظالم دهه پنجاه

شرم از انسان بودن

 

شرم تان باد اگر نام انسان را یدک می کشید… به این عکس نگاه نکنید! این عکس برای ندیدن است!

این عکس برای ندیدن است! مثل شعر تلخی که برای نخواندن سروده می شود!مثل سرنوشت انسان هايي كه  فرصتي نيافتند تا خودشان براي خودشان تصميم بگيرند.مثل زناني كه يك عمر ستم كشيدند تا مگر كورسوي نوري براي فرزندان شان پيدا شود. چطور یک انسان می تواند اینقدر بی رحم باشد که شکم شکارش را با کارد پاره کند، جنین اش را بیرون بیاورد و بعد از آن عکس بگیرد و با افتخار همگانی کند؟! کُشتن موجودی تا این اندازه ظریف و معصوم چه لذتی دارد؟مگر نه اين است كه فاصله ميان شهادت و شقاوت جز به يك تفنگ نيست؟انسان چگونه مي تواند ادعا كند كه نماينده خدا بر روي زمين است ؟چگونه مي تواند بگويد كه روح خدا در او دميده شده است؟.. آیا این هم پلنگی است که می گوئید به گله هایتان حمله می کند؟ آیا خرسی است که کندوهای عسل تان را می خورد؟ آیا گرازی است که مزارع تان را شخم می زند؟ چطور می توانید این همه قلبی از سنگ را توی سینه تان جابجا کنید؟ این بومرنگ سنگدلی که پرتاب کرده اید یک روز برمی گردد و توی صورت خودتان می نشيند شکارچی های نشانه دار و بی نشان! این گلوله های سربی تان را چال کنید، دست هایتان را بشورید، بوی خون دارد شرم تان باد اگر نام انسان را یدک می کشید.شرم باد اونهايي را كه لايحه بردندبه مجلس تا شكارچي ها بيمه شوند .شرم باد كسي كه زندگي يك آهو يا هر حيوان را مي گيرد.آيا شما شكارچي ها حاضر هستيد آسيبي به بچه هاي تان برسد؟البته با اين قلب سنگي بعيد نيست.زندگي بدون اين حيووناي زيبا و بي آزار چه سودي دارد؟آيا بهتر نيست جنگل هاي ايران (دالخاني يا شاماندر يا بنيشكي ... ) یا نگل های ارسباران و هر کجای جهان را از اين حيوونا خالي نكنيم؟اگر قیامتی باشد جواب خدا را چه بدهیم.

.

.

..

تشكر از نازنين دوست فريدون كريم نيا!

پاییز

پاییـــززرد از راه رسيده  اســت !
و  دلــم مــی خــواهـــد
زیــر درخت هاي جنگل هاي شمالي دراز بكشم

زير باران هایش ترانه بخوانم

زير پوست شبش  گر يه سر كنم

پاییـــززرد از راه رسيده  اســت !
و  دلــم مــی خــواهـــد

آرزوهاي به گل نشسته ام را مرور كنم
و

 برگ

به

برگ

خزان

به

خزان

دلــم را از گناهاني كه انجام داده ام

با اشك هايم

شست و شو دهم

و

 بچلــانـــم
پاییـــززرد از راه رسيده  اســت !

و دلــم مــی خــواهــد
با ابــرهاي  سیــاه آن سفر كنم

مي خواهم گم شوم

با ابرهاي سياهي كه مي آيند و مي گذرند

مي خواهم كه هيچ وقت پيدايم نكنی

مي خواهم كه هيچ وقت پيدايت نكنم

در جدايي

فرصتی برای گریه است

كه در عشق نيست. !

بعضی وقتا

بعضي وقتا

گل فروش كنار خيابان به تو مي گويد

ديروز تولد كسي بود كه ديوانه وار دوستش داري

بعضي وقتا

دواهاي مادربزرگ معجزه نمي كند

و ريحانه – دختر كوچك  همسايه

يك ماه تمام گريه  خواهد كرد

بعضي وقتا

هر چه قدر هم كه انتظار بكشي

پرنده اي بر شاخه شكسته درختي نمي خواند

بعضي وقتا

حسنک یادش می رود به حیوانات غذا بدهد

یادش می رود به گل های باغچه اب دهد

بعضی وقتا

هزار سال هم اگر بگذرد

كسي آيه هاي زرتشت پيامبر را نمي خواند

كسي اشك هاي فاطمه را جدي نمي گيرد

و پرنده كوچك خوشبختي

بر شانه هاي كسي نمي نشيند

بعضي وقتا هواي حوصله ابري است.

نوسترآداموس

 

بها مهم نبود

فالگیر

قول داده بود

برای دخترش بلال بخرد

و فال ترا گرفت:

آسماني بزرگ

با ستارگاني درخشان و بي شمار

 كوهي بلند كه پيش از اين بر نقشه اي نبوده است

باغي  با درختاني بلند و پهن برگ

سينه سرخي عاشق

 بي گناه

            بي قرار

و گل سرخي كه اين جهاني نيست.

همه اینها را در طالع تو دیده ام.

شعري  كه تاكنون

-تا اين لحظه كه با تو حرف مي زنم

شاعري آن را نگفته است

من نيز نه جايي شنيده ام

نه خوانده ام.

بر دست هاي تو تازيانه مي زنند:

حرف هاي گنده تر از دهان ميپراكني؟

بي اجازه دوست داشته اي؟

از آرزوهاي زني گفته اي كه سالهاست فراموش گشته است؟

بدتر از همه

از كلاغ پيري گفته اي كه  كه با قيچي تب دارخود

قرار است كه بيايد

خواب هزارساله سارهاي مهاجر دره هاي يوش را پاره پاره كند؟

خوني

       كه

           از

              شانه هاي

                           تو

                                 سرريز

                                                مي شود....

                                                             ....

                                                                   ..

                                                                      .

-        بها مهم نبود..

-     باید برای دخترش بلال می خرید

    اين چهره كه اين چنين دوستت دارد

چقدر برايم آشناست

او را كجا ديده ام؟

-         (شايد پليس بتواند كمك كند)

خواهرت كه شكوه هايش را با شعرهايش شروه مي كند

ديروز عصر هم مدادش را برداشت و قصه اي به طعم ساندويج نوشته است

-         برادرت كه در هفتمين بهار زندگي

-         هفت سينه سرخ برقلب او لانه كرده اند

-         و مادرت به تنهايي به اندازه هفت آسمان گريست.

اینها را در سرنوشت تو دیده ام

-       فالگیر

در طالع تو  اشك ديده است

-         ماه ديده بود

-         اما

-         ماه من

در طالع تو

هرچه گشته است

مرگ را نيافته است.

 

-        

بها مهم نبود

باید برای دختر کوچکش بلال می خرید.

.

.

.

.

زمستان۷۷

..