غریق:

این تخته پاره

دل دریایی اش

حاشا هوای ساحل افتاده را کند

احساس می کنم

من و دریا و زندگی بی حساب شده ایم

و اگر

در آن جزیره دوردست

انسان تنهایی را دیدی

به او بگو

دنیا چقدر عوض شده است

و آدم ها هم

اول دی ماه هفتادوسه

تبریز

 

هدفم از نوشتن

در يكي از غروب هاي غم انگيز تابستان هفتاد و هشت از كنار باغي مي گذشتم كه درخت آلويي در آن به بار نشسته بود.شكارچي جواني را ديدم كه بر شاخه اي نشسته بود.به او گفتم اينجا چه ميكني

و او پاسخ داد كه گراز پيري هر شب با توله هايش به اينجا مي آيد ميخواهم كه او را بكشم

پرسيدم آخر براي چه

و او به من گفت كه شبها قروچ قروچ دندانهايش خواب مرا آشفته ميكند

 گفتم پس بچه هايش چه مي شوند؟

او به من گفت كه نگران نباشم بچه هايش بدون مادر زياد زنده نخواهند ماند و خواهند مرد

دقايقي بعد صداي تيري شنيدم

برگشتم

شكارچي را ديدم كه شليك كرده بود و مي خنديد

گراز پير به بچه هايش نگاه مي كرد و آخرين نفس هايش را مي كشيد

لحظاتي بعد گراز پير مرده بود و من ديدم كه بچه هايش آخرين قطره هاي شير را از پستان مادر مرده شان مي مكيدند.

به فكر فرو رفتم و گفتم كه اي كاش انسان پاي بر هستي نمي گذاشت و زندگي و دنيا بدون انسان بسي زيباتر بود.

فاصله

فاصله ميان شهادت و شقاوت جز به يك تفنگ نيست : تا تو در كدام سر آن باشي .

علي موسوي گرما رودي

هدیه

به نام خدا

اين وبلاگ هديه اي از يك دوست