دنیا

بي آن كه راه سفر در پيش بگيرم و دنيا را زير پا بگذارم

مي دانم

كه مردمان در جاي جاي آن چگونه مي زيند.

مي توانم

باران عشق و بوران جدايي را با سرانگشتانم احساس كنم

مي توانم دريابم

چرا حاج علي به كوه زده است و بر نمي گردد

چرا ريحانه مرده است

و روح اسفنديار

-وقتي با اسب سياه كوچكش از كوه پرت شد-

كجا رفته است.

بي آن كه راه سفر در پيش بگيرم و دنيا را زير پا بگذارم

مي دانم

كه سرخ پوستان امريكا چگونه شكار

و بوميان استراليا چگونه سفر مي كنند

يا در افريقا چگونه كودكان از گرسنگي مي ميرند

يا در جايي دور

انسان هايي كشته مي شوند تا بهشت خدا خالي نماند.

مي دانم كدام ستاره آسمان مال من است

كدام رودها به سوي شمال مي روند

و سينه سرخ

نخستين پرنده اي بود كه بر جنازه حلاج گريست.

بي آنكه دنيا را زير پا بگذارم

مي دانم كه سرنوشت دنيا چه خواهد شد

من زير كدام درخت خواهم مرد

و بعد از من چه كسي به گل هاي باغچه آب خواهد داد

مانیز

مي دانم

دنيا روزي

 به روز آخرش مي رسد و نوبت ما نمي شود كه حرف بزنيم

نوبت ما نمي شود كه عشق بورزيم

به اختيار برگزينيم

و به اختيار زندگي كنيم.

مي دانم

 دنيا روزي

 به روز  آخرش مي رسد و نوبت كلاغ نمي شود كه بخواند

نوبت كبري نمي شود كه تصميم بگيرد

و بچه هاي خان علي هم چنان گرسنه مي خوابند.

اما ما-فراموش گشتگان تاريخ-

دنياي ديگري هم داريم

آنجا

سگ ها و اسب ها به اندازه آدمي سهم مي برند

و سفر هميشه حكايت آمدن يكي است

آنجا

تا حرف هاي مان تمام نشود

و درخت هاي مان به بار ننشينند

و خداوند با دست هاي كوچكش

گل سرخي را بر گونه چپ ريحانه نكارد

دنياي ما به آخر نمي رسد.

.

.

.به :