دیگری

 

هيچ گاه نخواسته ام انسان ديگري باشم

هيچ گاه به اسب سياهي كه در باغ همسايه مي چرد

رشك نبرده ام

يا به سينه سرخ كوچكي كه بوي بهار را در باغ مي پراكند

حسودي نكرده ام

هيچ گاه  نگفته ام

كه كاش گل سرخي بودم

و سهراب شاعر كوير

كنار من مي نشست و شعر مي سرود

يا فرهاد كوهكن

به ياد روياي شيرين

در آب مي افكند ودست تكان مي داد.

هيچ گاه نخواسته ام انسان ديگري باشم

يا پرنده اي

يا گل سرخي

من همينم كه مي بينيد

با باران هاي بعد از ظهر عاشق مي شوم

با آفتاب صبح مي خندم

دلتنگ كه مي شوم

شعر هاي سهراب را ورق مي زنم

بعضي وقت ها

هم هنگام غروب

به سرم مي زند

قايقش را بردارم

بروم پشت درياها

 و كنارخلوت سبز  درخت هايش دراز بكشم.

 

اپیکور

 

اپيكور فيلسوف مي گفت:

"مرگ وجود ندارد،تا زنده ايم

مرگ نيست

وقتي هم كه از دنيا مي رويم

زنده نيستيم تا مرگ را ببينيم"

من اما

اين گونه فكر نمي كنم

من زنده ام ولي

بسيار دوستان من از دنيا رفته اند:

يك روز "حجت"همكلاسي ام

(تنها هشت سالش بود)

در حوض آب باغ "موسي خان"افتاد و غرق شد

يك روز هم جنازه هوشنگ را آوردند كه در جبهه هاي جنگ

از تشنگي جان داده بود.

من زنده ام ولي

بسيار دوستان من

از دنيا رفته اند.

خواب

 

گاهي وقتا

فكر مي كنم

هنوز به  دنيا نيامده ام

 هنوز مانده است كه بزرگ شوم

ياد بگيرم

عاشق شوم

 

گاهي وقتا فكر مي كنم

 پرند ه ها هيچ گاه به جست و جوي جانب آبي نرفته اند

وچلچله هاي مسافري كه پاييز سال پيش از تپه هاي "چي ل لي "گذشته اند

 هيچ گاه از سفر بازنگشته اند

گاهي وقت ها فكر مي كنم كه عشق

ریسمان پاره ای است که مردان کابو سوار بر اسب خیال شان

 تنهایی جادویی زنان را به اسارت می برند.

وآن  سوسوي دور  بشارت آفتاب ،

تنها كرم شب تابي است كه كورمال جفت خويش را جست و جو مي كند

فكر مي كنم

اين ماهي هاي كوچك تنگ بلورين

اين پروانه هاي آبي

آن استكان ها كه مادرم كنار آب  مي شست

تنها خيالي بوده است

گاهي وقت ها فكر مي كنم كه خواب مي بينم

فكر مي كنم كه ترا خواب ديده ام

گاهي وقت ها فكر مي كنم كه فكر مي كنم