نام های عصر ما

نام هاي زيادي بر عصر ما گذاشته اند:

عصر ارتباطات جهاني

عصر سلاح هاي كشتار جمعي

عصر جنون بازيگري

عصر آزادي

عصر ايدز

عصر طلاق

عصر تنهايي

و.

.

.

.

. عصر روزهاي دراز و استقامت هاي كم

عصري كه غرور گدايي كرد

.

.

."از شاملو است"

2000سال پيش

مردماني كه اهرام ثلاثه يا زيگورات را ساختند

يا نقاشاني كه مسيح را به تصوير كشيدند

يا كوزه گري كه كوزه هاي شكسته اش را لعاب مي كرد

مي دانستند كه

2000 سال بعد

مردماني زندگاني شان را به داوري مي نشينند

و خواهند گفت:

براستي انسان چه با شكوه بوده است.

براستي آيا

2000 سال بعد

انساني خواهد بود

كه زندگاني مرا به داوري بنشيند

و عرق شرم بر پيشاني اش بيفتد؟

يا اينكه دنيا

به دور آخر رسيده است؟

و زرتشت آخرین راستگوی روی زمین بود: نیچه

بیا قانون دنيا را عوض كنيم:

نگذاريم مادران در صف نان و شيربمانند

نگذاريم كودكان گرسنه بخواب روند

بيا

براي سگ ماده اي كه زير چرخي رفته است

يا براي گنجشك كوچكي كه به شيشه ماشين برخورد كرده  مرده است

يك دقيقه سكوت اختيار كنيم

بعضي وقتها چراغ ها را خاموش كنيم و به ماه نگاه كنيم

درشب

آشغالها راطوري نيندازيم كه گربه هاي داخل سطل ها فرار كنند

در طبيعت

طوري كه آدم ها نفهمند

به درخت ها سلام كنيم

در راه

بگذاريم اول اسب ها و گاوها عبور كنند

در نوروز

ماهي هاي تنگ هاي بلورين را در بركه اي بيندازيم

عيد قربان

يك گوسفند بخريم و در طبيعت رها كنيم

بيا قانون دنيا را عوض كنيم:

بگذاريم هر كس هر گونه كه دوست دارد عاشق شود

و هر پرنده هرجا كه دوست دارد آشيانه كند .

"چنين گفت زرتشت به فرزند خويش."

آرزو

 

گنجشكها در بهار  عاشق مي شوند

روباه ها در برف .

در مرغزار است كه گاو مي خندد

و

 در درياست كه قويي مي ميرد

حسرت آواز گنجشك ها وقتي كه عاشقند

و شادي گاوها وقتي بدون طناب در باغ مي چرند

و اسفند يارو اسب كوچكش

در دلم مانده است

مي خواهم در برف عاشق شوم

در باغ بخوانم

وتنها دردريا بميرم

به خواهرک کوچکم:ع

تردید

من شاعرم

دنیا به من چشم دوخته است

اگر  در باره نان شعري بگويم

كودكان كمتري گرسنه مي مانند

اگر درخت را در شعرم بیاورم

جان جنگلي را نجات داده ام

اگر از آفتاب بنويسم

بهار خواهد آمد

"وپرستوها به جست و جوي جانب آبي" خواهند رفت

اگر از جدایی بنویسم

با

را

ن

خواهد بارید

و اگر از تو بنويسم

سرانجام  اين شعر به آوارگي مي انجامد

.

.

.

. به خواهرک کوچکم :ع

کودکانه

به خدا برای خدا كاري ندارد

يك شب

لحافش را كناربيندازد

آبي به صورتش زند و دنيا را عوض كند

مثلا بيايد

اين  آبي بلندآسمان را سبز

يا اين زمين خون گرفته دلگير را سپيد كند

"چشم هاي تو به همان رنگ  زيباترين اند"

يا اينكه پاي بر زمين نهد

و دندان نيش تمام جانوران را لق كند

يا خار تمام درخت ها را تبديل به گل بكند

به خدا برای  خدا  كاري ندارد

.

.

.

.

.

به:خواهرک کوچکم :م.......