حسني  معصوم بود

حسني فرشته بود:

حسني مياي بريم حموم

سرت ميخواي اصلاح كني؟؟

نه نميخوام

نه نميام

حسني بزرگ شد

به مدرسه رفت

گاوقهوه اي رنگ سرش را از آخور بيرون آورد:

 ماغ كشيد:

يعني ما گرسنه ايم

يعني ديو سياه داستان هاي صمد بهرنگي

شادي را از لبان كودكان نخودي مان دزديده است

يعني تقي خان ظالم  سهم گندم ما را به يغما برده است

ما...

ما...

ما....

ما گرسنه ایم

حسنك دوان دوان آمد...

حسني بزرگ شد

يك روز با دوستش داريوش

گاوش را به صحرا برد

بلوري ها گاوش را كشتند

بلوري ها مايش را كشتند

مش حسن گريه كرد

مش حسن ماغ كشيد

مش حسن گاو شد

حسنك سرانجام خوشي نداشت

به

دارش

كشيدند

دريغا مردي بود حسنك ...

  

.

.

.داریوش:داریوش مهرجویی