...
سياه مثل شب.مثل آه
تو دست هایت سپيد مثل برف.مثل اشک
و برگ برگ زندگي ات جنگلي سبز از درخت هاي انجیر است
(چقدر شال آبي به چهره ات مي آيد)
شعرهایت رنگين كماني به وسعت دريا ها يند
من اما
یاد گرفته ام یکرنگ باشم
(این را مادرم به من سفارش کرده بود)
چشم هايم را می بندم
شب جاوداني خلق می كنم
بعد
كنار خلوت بنفش شب دراز می کشم
و به تو می اندیشم
به دست هاي ساده ات كه ديگر سپيد نيستند
به برگ برگ زندگي ات كه رنگ باخته اند
به چشم هايت
اما به رنگ شان وفادار مانده اند.
.
.
.
.به :
مي دانم كه در بهشت براي من جايي است
جويبار كوچكي است
ریزعلی هم هست
و ريحانه-دختر كوچك پاييز
اما من
مي خواهم
با خدا قراری بگذارم:
بهشت را بدهم
و در برابر
رنج هاي تمام كودكان جهان را به جان بپذيرم
باور بکن
در باره تو
من
با هیچ کس سخن نگفته ام
تنها ....
تنها يك بار به گل فروش كنار خيابان گفتم
گل سرخي كه خريده ام را براي تو مي برم
يك بار هم نام ترا بر سنگ هاي سبز جنگل هاي جلي سان نوشته ام
و يك شب هم پرنورترين ستاره شرقي را به نام کوچکت صدا زدم
یک بار هم
از کودکانی که از راه مدرسه برمی گشتند
پرسیدم:
شما زنی را ندیده اید که سراغ بعدازظهرهای بارانی را می گرفت؟
جز اينها
با هيچ كس در مورد تو حرفي نگفته ام
باور بکن.
.
.
.
.آذر هفتاد.تبریز
تو يا من
چه فرق می کند؟
از ما دو تن
آن كس كه نخست گفت :دوستت دارم
گناه كرده بود
هيچ كس براي هيچ كس خلق نشده است
"جستن
يافتن
و آنگاه به اختيار برگزيدن"
در زندگي
كارهاي مهم تري هم هست
كارهايي كه عشق
فرصت نداد به خاطر بياوريم.
تو
یا من؟
چه فرق مي كند
.
.
.
.
زمستان ۷۰ تبریز
امروز صبح
دخملم
چقدر انتظار كشيد
بيدار شوم
تا خوابي كه ديده بود را برايم بگويد:
جنگلي را به خواب ديده بود
و سگي و اسبي و گله گوسفندي
و چشمه ای زلال
و مردي شبيه پدرم كه بين كودكان آب نبات پخش مي كرد.
مي خواست حرف بزند
اما زبان نداشت
مي خواست بنويسد
اما سواد نوشتن نداشت
می خواست بگوید
اما کسی گوش نکرد
يك روز غروب گرفته پاییز
به ذهنش رسيد
خودش
را
از
درخت
انجير
حلق آويز
كند
اما سبزینه زندگي را بيشتر از سیاهدانه مرگ باور داشت
سعی کرد
خود را از بلند کوه" چی لی لی "
به پایین پرتاب کند
اما
شکوه کوه
او را از این کار بازداشت.
با خودش گفت :
فردا
كله سحر
وقتي كه خواب چشم هاي مردمان را ربوده است
وكودكان
با قصه هاي مادران شان به میهمانی پریان کوچک دریایی رفته اند
عوعوي سگ ها را پشت سر خواهم گذاشت
به كوه مي زنم
در كوه غاری است
و در غار جايي براي گريه هست.
و سال هاست كه حاج علي به كوه زده و بر نگشته است.
.
.
.
.
.چی لی لی: کوهی در رامسر نمونه زیبایی از یک کانیون .آهکی .پرتگاه
..
.
.
.رامسر .۱۳۷۲
نه چشم هايشان آبي است
نه دست هاي شان آسماني
ماشين هم شايد نداشته باشند
و جيب هاي شان پراز سكه هاي بهار آزادي نيست
براي شان عيب نيست
كه سوار اتوبوس بشوند
يا نان و نمك و گوجه بخورند
براي شان عيب نيست كه شلوارهاي كهنه بپوشند
یا با آدم های معمولی قدم بزنند
آدم هاي خوب
به پيرزني كمك مي كنند تا از عرض خيابان عبور كند
يا
به كودك جوراب فروش چهارراه شهر
سكه اي مي دهند و مي روند
يا ترا
دلداري مي دهند كه روزي
دنيا بهتر از اين خواهد شد
آدم هاي خوب همه جا هستند
و ما
اما
خیال مي كنيم
كه دنيا
از
فرشته ها
خالي گشته است
..
..
..
..
به محمد و کیانا صفایی
۲۸ آذر ۸۴ غروب مجتبی پهلوان یلی
.
.
.
فقط همین
اگر گنجشك نبود
دنيا جيكي كم داشت
اگر اسب نبود
آدمي
نجابت را از كه مي آموخت؟
اگر كلاغ نبود
پرواز....
اگر سيب نبود
براي زيستن
بهانه هاي ديگري پيدا مي شد
اگر
آه اما
اگر گل سرخ نبود
گل سرخي كه تو بوده اي...
دستی به مهر به سویی دراز نمی شد
خورشید بهانه ای نداشت که بیدار شود
و زندگي معنای تازه اي نداشت.
.
..
.
۱۷ بهمن ۸۷