تو چشم هایت 

سياه مثل شب.مثل آه

تو دست هایت سپيد  مثل برف.مثل اشک

و برگ برگ زندگي ات جنگلي سبز از درخت هاي انجیر است 

(چقدر شال آبي به چهره ات مي آيد)

شعرهایت رنگين كماني  به وسعت دريا ها يند

من اما

یاد گرفته ام  یکرنگ باشم 

(این را مادرم به من سفارش کرده بود)

 چشم هايم را می بندم

 شب جاوداني خلق می  كنم

بعد

كنار خلوت بنفش شب دراز می کشم

و به تو می اندیشم

به دست هاي ساده ات كه ديگر سپيد نيستند

به برگ برگ زندگي ات كه رنگ باخته اند

 

 به چشم هايت

 اما  به رنگ شان وفادار مانده اند.

.

.

.

.به :