آرزو

چه می شد اگر

بعضي ميوه ها

مانند سيب ها انجيرها و گوجه هادر قصه ها

بعضي حيوان ها

مانند گاوها گوسفندها و الاغ ها در شعرها

و بعضي سنگ ها و صخره ها در نقاشي ها مي آمدند.

چه می شد اگر

بعضي تاريخ ها در تاريخ ثبت مي شدند.

بعضي آدم ها مانند اسفنديار و مجتبي از دنيا نمي رفتند.

بعضي آدم ها بعد از مرگ بازمي گشتند.

بعضي آدم ها هم

آه

چه می شد اگر

 هيچ گاه به دنيا نمي آمدند.

..

 

...

....

رامسر .لتر .مرداد نود و دو

...

میوه ممنوعه دوای درد آدم نبود

دزد ناشی همیشه به کاهدان می زند.

دنیا

بي آن كه راه سفر در پيش بگيرم و دنيا را زير پا بگذارم

مي دانم

كه مردمان در جاي جاي آن چگونه مي زيند.

مي توانم

باران عشق و بوران جدايي را با سرانگشتانم احساس كنم

مي توانم دريابم

چرا حاج علي به كوه زده است و بر نمي گردد

چرا ريحانه مرده است

و روح اسفنديار

-وقتي با اسب سياه كوچكش از كوه پرت شد-

كجا رفته است.

بي آن كه راه سفر در پيش بگيرم و دنيا را زير پا بگذارم

مي دانم

كه سرخ پوستان امريكا چگونه شكار

و بوميان استراليا چگونه سفر مي كنند

يا در افريقا چگونه كودكان از گرسنگي مي ميرند

يا در جايي دور

انسان هايي كشته مي شوند تا بهشت خدا خالي نماند.

مي دانم كدام ستاره آسمان مال من است

كدام رودها به سوي شمال مي روند

و سينه سرخ

نخستين پرنده اي بود كه بر جنازه حلاج گريست.

بي آنكه دنيا را زير پا بگذارم

مي دانم كه سرنوشت دنيا چه خواهد شد

من زير كدام درخت خواهم مرد

و بعد از من چه كسي به گل هاي باغچه آب خواهد داد

مانیز

مي دانم

دنيا روزي

 به روز آخرش مي رسد و نوبت ما نمي شود كه حرف بزنيم

نوبت ما نمي شود كه عشق بورزيم

به اختيار برگزينيم

و به اختيار زندگي كنيم.

مي دانم

 دنيا روزي

 به روز  آخرش مي رسد و نوبت كلاغ نمي شود كه بخواند

نوبت كبري نمي شود كه تصميم بگيرد

و بچه هاي خان علي هم چنان گرسنه مي خوابند.

اما ما-فراموش گشتگان تاريخ-

دنياي ديگري هم داريم

آنجا

سگ ها و اسب ها به اندازه آدمي سهم مي برند

و سفر هميشه حكايت آمدن يكي است

آنجا

تا حرف هاي مان تمام نشود

و درخت هاي مان به بار ننشينند

و خداوند با دست هاي كوچكش

گل سرخي را بر گونه چپ ريحانه نكارد

دنياي ما به آخر نمي رسد.

.

.

.به :

جدایی

براي تو در زمين

از هيچ نعمتي دريغ نكرده ام

سيب هست

باران هست

انجير سبز بنگال

و قصه هاي كوتاه بورخس هم هست

انسان

به آهي بسنده كرد:

جدايي..

خداوند شنيد

 و

اشك

را آفريد

 

دیگری

 

هيچ گاه نخواسته ام انسان ديگري باشم

هيچ گاه به اسب سياهي كه در باغ همسايه مي چرد

رشك نبرده ام

يا به سينه سرخ كوچكي كه بوي بهار را در باغ مي پراكند

حسودي نكرده ام

هيچ گاه  نگفته ام

كه كاش گل سرخي بودم

و سهراب شاعر كوير

كنار من مي نشست و شعر مي سرود

يا فرهاد كوهكن

به ياد روياي شيرين

در آب مي افكند ودست تكان مي داد.

هيچ گاه نخواسته ام انسان ديگري باشم

يا پرنده اي

يا گل سرخي

من همينم كه مي بينيد

با باران هاي بعد از ظهر عاشق مي شوم

با آفتاب صبح مي خندم

دلتنگ كه مي شوم

شعر هاي سهراب را ورق مي زنم

بعضي وقت ها

هم هنگام غروب

به سرم مي زند

قايقش را بردارم

بروم پشت درياها

 و كنارخلوت سبز  درخت هايش دراز بكشم.

 

اپیکور

 

اپيكور فيلسوف مي گفت:

"مرگ وجود ندارد،تا زنده ايم

مرگ نيست

وقتي هم كه از دنيا مي رويم

زنده نيستيم تا مرگ را ببينيم"

من اما

اين گونه فكر نمي كنم

من زنده ام ولي

بسيار دوستان من از دنيا رفته اند:

يك روز "حجت"همكلاسي ام

(تنها هشت سالش بود)

در حوض آب باغ "موسي خان"افتاد و غرق شد

يك روز هم جنازه هوشنگ را آوردند كه در جبهه هاي جنگ

از تشنگي جان داده بود.

من زنده ام ولي

بسيار دوستان من

از دنيا رفته اند.

خواب

 

گاهي وقتا

فكر مي كنم

هنوز به  دنيا نيامده ام

 هنوز مانده است كه بزرگ شوم

ياد بگيرم

عاشق شوم

 

گاهي وقتا فكر مي كنم

 پرند ه ها هيچ گاه به جست و جوي جانب آبي نرفته اند

وچلچله هاي مسافري كه پاييز سال پيش از تپه هاي "چي ل لي "گذشته اند

 هيچ گاه از سفر بازنگشته اند

گاهي وقت ها فكر مي كنم كه عشق

ریسمان پاره ای است که مردان کابو سوار بر اسب خیال شان

 تنهایی جادویی زنان را به اسارت می برند.

وآن  سوسوي دور  بشارت آفتاب ،

تنها كرم شب تابي است كه كورمال جفت خويش را جست و جو مي كند

فكر مي كنم

اين ماهي هاي كوچك تنگ بلورين

اين پروانه هاي آبي

آن استكان ها كه مادرم كنار آب  مي شست

تنها خيالي بوده است

گاهي وقت ها فكر مي كنم كه خواب مي بينم

فكر مي كنم كه ترا خواب ديده ام

گاهي وقت ها فكر مي كنم كه فكر مي كنم

...

چه فرق مي كند

 بر شاخه شكسته

كلاغ لانه كرده باشد يا گنجشک کوچکی تن به عشق؟

(يا كودكي بر آن دخيل باران بسته باشد)

چه فرق مي كند؟

وقتي

 به بهانه فضاي سبز

قرار است تنها درخت مازوي كنار امامزاده را از بيخ بركنند؟

 چه فرق مي كند؟

 گنجشک کوچک

يا كبوتر

يا تكه پارچه سبزي كه فاطمه بر شاخه اي دخيل باران  بسته است.

.

.

.