پاییـــززرد از راه رسيده  اســت !
و  دلــم مــی خــواهـــد
زیــر درخت هاي جنگل هاي شمالي دراز بكشم

زير باران هایش ترانه بخوانم

زير پوست شبش  گر يه سر كنم

پاییـــززرد از راه رسيده  اســت !
و  دلــم مــی خــواهـــد

آرزوهاي به گل نشسته ام را مرور كنم
و

 برگ

به

برگ

خزان

به

خزان

دلــم را از گناهاني كه انجام داده ام

با اشك هايم

شست و شو دهم

و

 بچلــانـــم
پاییـــززرد از راه رسيده  اســت !

و دلــم مــی خــواهــد
با ابــرهاي  سیــاه آن سفر كنم

مي خواهم گم شوم

با ابرهاي سياهي كه مي آيند و مي گذرند

مي خواهم كه هيچ وقت پيدايم نكنی

مي خواهم كه هيچ وقت پيدايت نكنم

در جدايي

فرصتی برای گریه است

كه در عشق نيست. !