سالها دور

دورتر از آن كه سن پدربزرگ  قد  دهد

اشكالي در مدار زمين پيش آمد

دنيا به پهلو افتاد

يادش رفت خدا....(من يادم نيست شما  خواهشا"  بگوييد چه شد:.

..

............

..........................

وگرنه در ازل

قرار ما و خدا بر كشتن نبود

قرار ما و پرنده ها  پرشكستن نبود

در قفس مردن نبود

همين قدر بگويم خدا

ديرزماني نيست كه در کوره  دوزخ دميده است.

قرار اين نبود كه "سر هر كوچه چراغي ابدي روشن باشد؟

قرار اين نبود كه به اين كودك كوچك رحم كنيد؟""

شايد..

روزي

زمين چرخي بزند به پهلوي ديگرش بيفتد ودنيا دگرگون شود:

روباه كوچك روياي شکار خروس بي محل را رها كند

دلبند آواز زاغكي شود كه قالب پنيری بر دهن گرفته بر شاخه اي نشسته است .

خدا را چه ديده اي

.

.

.

.

به دوست:صفرعابدینی ویشکی