مرگ
مرگ
وشبی از شبها
در شیب تند تپه ای
اورا دیدم
کنار درختی نشسته بود
بی روح و سرد و سر به زیر
انگار که هیچ گاه آفتاب را به چشم خویش ندیده بود
انگار که هیچ سهمی از شادی نبرده بود
و او با من حرف زد
-در طول این سال ها فرصت داشته است
که در باره زندگی فکر کند،کلمه هایش را انتخاب کند
و حرف بزند
و او با من حرف زد و گفت که در سرنوشت خون هابیل نقشی نداشته است
با من گفت که هیچ گاه
دوست نداشت اسفندیار با اسب کوچکش از کوه پرت شود
با من گفت که هیچ گاه انسان را این گونه وحشی و عریان ندیده بود
و بلوط های پیر دشت های "جلی سان "را هیچ گاه
این گونه
غمگین و زار و پریشان
و او با من حرف زد
و گفت که زمانی عاشق بوده است
گفت که زمانی عاشق بوده است
و دوست دارد که دختر کوچکش را ببیند و بعد بمیرد
و او با من حرف زد
و من هیچ نگفتم
.
.
و بعدها
در روزی سرد
دوباره دیدمش
در هیأت بانوی غمگینی آمد
دير زماني خاموش ماند
بعد
،با مادربزرگم حرف زد و او را با خود برد
پاییز۸۶