بنام خدا

 

وزن در شعر پارسي

پيش گفتار

ادبيات و به ويره شعر قدمتي به درازاي عمر آدمي دارد.چه اينكه آدمي با مشـاهده شكوفه هاي بهاري انار و يا با ديدن آسمان آبي يا ستاره هاي درخشان ، پرنده خيالش ، پر ميگرفت و بدون آنكه با اصطلاح شعر آشنايي داشته باشد، افكار خويش را در يك بستر شاعرانه اي جاي ميداد . به ديگر كلام ، تفكر در باره هر علمي هميشه از اصطلاح آن علم ، قديمي تر است. كهن ترين نشانه هاي شعر، در ميان اقوام آريايي به روزگارزندگي مشترك آريايي ها برمي گردد و شعر همراه با رقص براي ستايش خدايان در ميان آريايي ها مرسوم بوده است.گونه هايي از اين گونه ستايش همراه با رقص و كلام هنوز هم در معابد هند و سماع درويشان باقي مانده است.اين نوع ستايش هر چنددر نخستين سده هاي اسـلامي با مقاومت و اكـراه روبرو شد ، اما سرانجام مانـند ديگر رسومات كهـن ايراني به طرز معجزه آسايي زنـده ماند. بديهي است كه سخـن گفتـن درباره شعـر و بويـژه شعـر پارسي كه سرشار از اسطوره ،رويا ، راز، يگانگي، رنج و عشق ميباشد،و قدمتي به درازاي زايش زندگي دارد،و در سرزميني كه شعر با خون و نفس مردمش آميخته است،نيازمند شهامت فراوان و زمان كافي ميباشد .از آنجايي كه فرصت پرداختن به تمام زواياي شعر پارسي نيست ، لذا سعي شده است كه تنها و تنها يكي از گهر هاي اين درياي پهناور شعر يعني وزن ، به شيوه بسيار ساده اي معرفي گردد و مشهورترين اوزان شعر پارسي همراه با مثال هايي براي روشن تر شدن موضوع آورده شود.

صالـح و طالع متاع خويش نمـودند تا كه قبول افتد و كه در نظر آيد.

الف-:نه دارم مهربانـي هاي هابيــل     نه بغض و بخل بي پايان قابيل

تمام حاصلم مشتي ترانه است        مفاعيــــلن مفاعيــلن مفاعيــل١

ب-:مطربا بهر خدا تو غير شمس الدين مگو         بر تن چون جان او بنواز تن تن تن تنن٢

 

پ-:خورشيد در آخر دنيا از خودش پرسيد : " آيا تمام اين سالها ارزش سوختن را داشت ؟"

ت-:رستم از اين بيت و غزل اي شه سلطان ازل پوست بود پوست بود در خور مغز شعرا

قافيــه و مغلـطه را گــــو همه سـيلاب بر مفتـعلن مفتـعلن مفتـعلن كشت مــرا

س-:زان پس بر ياد او پرده عشاق ساز تن تننا تن تنن تن تننا تن تنن3

ش-:مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن در مگشا و كم نما گلشن نورسيده را4

د-صنعت و سجع و قوافي هست نظم و نيست شعر اي بسا ناظم كه نظمش نيست الا حرف مفت

اي بسا شاعر كه او در عمر خود نظمي نساخت اي بسا ناظم كه او در عمر خود شعري نگفت5

ذ-به كجا بايد رفت؟

به كه بايد دل بست؟

به اميني كه امانت خوار است؟

يا به افسانه دوست؟

" گريه ام ميگيرد .

شعر چيست ؟اگر موسيقي هديه خدايان است و رب النوع muse آن را هنگام تولد نخستين انسان به او هديه داد٦ ، پس شعر هديه چه كسي است؟معناي واقعي شعر چيست ؟چرا ما شعرمان را منتشر ميكنيم ؟شعر خوب چه شعري است؟ رسالت يك شاعر چيست ؟ چه تفاوت هايي بين شعر قديم و شعر نو وجود دارد ؟ چرا شعر معاصرما به بن بست خورده است؟چقدر از نيما و فروغ و سهراب خوانده ايم؟وزن هاي عمده شعر فارسي كدام هستند؟اگر ميخواهيم حرفي براي گفتن داشته باشيم ، بايد اين مسايل را بدانيم.

شعر رهايي است .شعر زبان تنهايي روح انسان است .انساني كه در قفس تنهايي و غربت گرفتار است و ميخواهد از اين زندان پرواز كند .شعر استعدادي آسماني است.هديه آبي رنگ كوچكي است كه در قلب تعداد كمي از آدمها جاري است .براي معناي شعر حرفهاي زيادي زده اند اما آن جمله معروف راينر ماريا ريلكله از همه زيباتر است: " شعر حاصل تجربه هاي شگرف دروني است .تجربه هايي در زمينه هاي اعتراض،روابط انساني ،عشق،آزادي،

رهايي،فقر و .......روح انسان از خدا جدا شده است و دوست دارد كه به خدا متصل بشود.و شعر تسكيني براي اين جدايي ناخواسته است .گاهي جرقه اي كوچك يا مانع و سدي در زندگي باعث ميشود كه انسان از خواب غفلت بيدار بشود و استعداد دروني خويش را كشف بكند.و به ياد معشوق ازلي بيافتد.اين موضوع را در ديدار شمس تبريزي با مولانا و يا ديدار عطار نيشابوري با يك درويش مشاهده ميكنيم.ميدانيم كه مولانا فقيه زمان خود بود و وقتي با شمس كه عارف شوريده اي بود ،برخورد ميكند،انقلابي در او ايجاد ميشود و قلب او به سمت خدا باز ميشود.و سوز هجران خود را با شعر تسكين ميدهد.در نظر مولانا، نواي ني ،زبان جدايي انسان است.ني زبان انساني است از اصل خود جدا مانده است:

بشنو از ني چون حكايت ميكند از جدايي ها شكايت ميكند

كز نيستان تا مرا ببريده ان‍‍‍‌‍ـــــ‍‍‍‍د از نفيرم مرد و زن ناليده اند

سينه خواهم شرحه شرحه از فراق تابگويم شــرح درد اشتيـاق

هر كسي كو دور ماند از اصل خويش باز جويد روزگار وصل خويش

من به هر جمعيتي نالان شدم جفت بدحالان و خوش حالان شدم......

اين شعر نخستين شعري بود كه مولانا به خواهش حسام الدين چلبي سرود.

بايد توجه داشته باشيم كه براي سرودن شعر و ماندگاري آن بايد به عروض شعر و وزن هاي شعر پارسي تسلط كافي داشته باشيم.شعر رسالتي است كه بر دوش ماست و ما بايد اين رسالت را به بهترين شكل عرضه بكنيم . اما بايد مواظب باشيم كه در دام تقليد و تكرار و تعصب گرفتارنشويم.همچنانكه شاعراني مانند اخوان،شاملو،و… هيچ كدام تحصيلات دانشگاهي نداشته انداما افق نگاهشان را محدود به مرزهاي داخل نكردند و با خلاقيت و نوآوري و بهره گيري از ادبيات ملل توانستند انقلابي در ادبيات خلق كنند و ادبيات را از حالت كهنگي و ركود خارج سازند.از ياد نبريم كه زبان ادبيات قديم ما ديگر جوابگوي درد زمانه امروز نبوده است.

براي ورود به بحث وزن در ابتدا به معناي قافيه و هجا و مصراع مي پردازيم.

قافيه:آخرين كلمه مصراع اول و مصراع دوم از يك بيت را قافيه ميگويند . البته به شرطي كه حروف آخر قافيه يكي باشد:

چنان به موي تو آشفته ام ،به روي تو مست كه ندارم خبر از هر چه در دو عالم هست

كه دو كلمه مست و هست در اين بيت قافيه ميباشند.و يا در شعر زير

در دير مغان آمد يارم قدحي در دست

مست از مي و ميخواران از نرگس مستش مست

در نعل سمند او شكل مه نو پيدا

وز قد بلند او ، بالاي صنوبر پست

شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست

وافغان ز نظربازان بر خاست چو او بنشست

آخر به كه گويم هست،از خود خبرم چون نيست؟

وز بهر چه گويم نيست، با وي نظرم چون هست؟

كه كلمه هاي دست و مست و هست و ... هم قافيه اند.

هجا:هجا يا سيلاب يا بخش به يك واحد صوت هاي گفتاري گفته ميشود كهبا يك نفس تلفظ شود.هر هجا از مجموع مصوت و صامت تشكيل شده است.گاهي هجا به تنهايي يك كلمه است و معناي مستقلي دارد مثل شب يا بوو گاهي هم معناي مستقل ندارد مثل ب خ تو...

مصراع:در لغت به معناي يك لنگه از درب دولختي استو در ادب پارسي به كوتاهترين شكل موزون سخن گفته ميشودكه معمولا داراي معناي مستقلي نيست:

بيا تا جهان را به بد نسپريم

از مجموع دو مصراع كه داراي وزن يكسان باشند يك بيت حاصل ميگردد.

ديدي كه خون ناحق پروانه شمع را چندان امان نداد كه شب را سحر كند؟

وزن:از توالي هجاهاي بلند و كوتاه وزن به وجود مييايد .اگر ما به غزلي از مولانا يا حافظ گوش فرا دهيم ،مي بينيم كه يك ريتمي پشت سر هم تكرار مي شود و متن آهنگين ميشود. به عنوان نمونه در غزل زير ريتم (تن ت ت تن )تكرار ميشود:

مرده بدم،زنده شدم،گريه بدم،خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم

گفت كه تو مست نه اي،روكه از اين دست نه اي رفتم وسرمست شدم وز طرب آكنده شدم

گفت كه ديوانه نه اي لايق اين خانه نه اي رفتم و ديوانه شدم،سلسله بندنده شدم

اين تكرار را وزن ميناميم.گاهي وقتها وزن ظاهري است و در بعضي از مواقع هم وزن دروني ميباشد.

از دورها چه زيباست،

امواج آبي عشق

اما دريغ و افسوس ،

چون مي رسي سرابه

كه حركت فتحه در كلمه امواج و صداي آ در كلمه آبي و حركت كسره در كلمه عشق حالت موج را نشان ميدهد.و ما فراز و فرود موج را حس مي كنيم.

پرنده اي كه مرده بود،به من پند داد كه پرواز را به خاطر بسپارم.

كه تكرار حرف (پ) به شعر وزن خاصي داده است.

من از گفتن ميمانم،اما زبان گنجشكان زبان جمله هاي جاري جشن طبيعت است،

در اينجا تكرار حرف (ج) ما را به ياد جيك جيك پرنده ها و بهار مي اندازد.

اي مطرب خوش قا قا تو قي قي و من قو قو

تو دق دق و من حق حق تو هي هي و من هو هو

وزن عروضي: در ابتدا ما بايد با هجاي كوتاه و هجاي بلند آشنا بشويم.در زبان فارسي ما سه هجاي كوتاه و سه هجاي بلند داريم.فتحه و كسره و ضمه هجاهاي كوتاه ما هستند.و صداهاي آ و اي و او هجاهاي بلند ما ميباشند.در تقطيع شعر ما در زير هر هجاي كوتاه يك علامت u و براي هر هجاي بلند علامت _ قرار ميدهيم.مثلا براي حروف زير علامت u قرار ميدهيم:

خ ه ع غ

u u u u

و براي كلمه هاي زير علامت خط كسري ميگذاريم:

با تا لي هر من

_ _ _ _ _

به عنوان مثال كلمه بابا چون كه از دو هجاي بلند تشكيل شده است، به اين صورت تقطيع ميشود: با با

_ _

كلمه آب اگر حرف ب ساكن باشد، تركيبي از يك هجاي بلند و ساكن كه همان حرف ب ميباشد ، است. در نتيجه در هنگام تقطيع با يك _ نشان داده ميشود.اما اگر حرف ب حركت داشته باشد، آن وقت به اين حالت نشان داده ميشود:

آ ب‌‍ِ آ بْ

_ u _

اين اصل اوليه در تقطيع شعر ميباشدبراي تلفظ علامت u از كلمه ت و براي تلفظ علامت _ از كلمه تن استفاده ميكنيم.از ياد نبريم كه مجموع يك هجاي كوتاه و يك حرف ساكن تشكيل يك هجاي بلند را ميدهند. هرُ = _

حالا يك بيت ساده را مثال ميزنيم تا همه چيز بر ما روشن شود.يادمان باشد كه اول شعر را بخش مي كنيم و هر بخش را جدا مي نويسيم.

توانا بود هر كه دانا بود ز دانش دل پير برنا بود

 

ت

وا

نا

ب

ود

هر

ك

دا

نا

ب

ود

ت

تن

تن

ت

تن

تن

ت

تن

تن

ت

تن

U

_

_

u

_

_

u

_

_

u

_

كه ميشود: ت تن تن ت تن تن ت تن . كه وزن تمام شاهنامه فردوسي است و فردوسي براي احياي زبان پارسي شاهنامه را سروده است.اين را هم بگويم كه شاهنامه تنها سند اساطيري ماست.و شامل دوره هاي پهلواني و اساطيري و تاريخي ميباشد.

بنــــام خداوند جـان آفرين    حكيم سخـن در زبان آفـرين

چو ايران نباشد تن من مباد      بدين بوم و بر زنده يك تن مباد

دريغ است ايران كه ويران شود         كنـام پلنگان و شيران شـــود

اگر سر بسر تن به كشتن دهيم            از آن به كه ميهن به دشمن دهيم

تمام اين شعرها را اگر تقطيع كنيم به وزن فعولن فعولن فعولن فعل يا ت تن تن

ت تن تن ت تن تن ت تن ميرسيم.حال با اين مقدمه‌كوتاه ميرسيم به اركان مشهور شعر پارسي.

اركان مشهور شعر پارسي

همان طور كه ميدانيم از مجموع چند هجا ركن تشكيل ميشود.و از مجموع اين ركن ها وزن شكل ميگيرد، يعني وزن تناسبي است كه بين هجاها و تكرار آنها در يك شعر بوجود مي آيد.براي سنجش وزن شعر قالبهايي را وزن نموده اندو جدولي بنام جدول اركان يا جدول پايه شكل گرفته استكه بر مبناي اين جدول از تكرار اركان (مجموع هجاهاي كوتاه و بلند)ميتوان وزن شعر را در يك گروه مشخص پيدا كرد.

مشهورترين اركان شعر پارسي بيست ركن است .متنوع ترين اركان شعر را در شعر مولانا مي بينيم.او عشق درون و حرارت جدايي از شمس را به هر زباني مي سرود تا اندكي تسلايي براي روحش شود تا اين جهان خاكي براي او قابل تحمل بشود.

اركان شعر پارسي به دو گونه كنار هم مي آيند:نخست آنها كه اركان مشترك دارندمثل مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن و دوم آنها كه اركان متفاوت دارند مثل مفعول فاعلات مفعول فاعلات.در زير جدول اركان را مشاهده ميكنيم، با اين توضييح كه ميتوان اتانين پارسي را جانشين افاعيل عربي كرد، كه در اين حالت ،به جاي فع كلمه تن معيار سنجش قرار مي گيرد.

جدول اركان مشهور شعر پارسي

يك هجايي

دو هجايي

سه هچايي

چهار هجايي

پنج هجايي

فع _

فعل U-

فعلن U U-

فاعلاتن

مستفعلاتن –U--

 

فع لن - -

فاعلن -U-

فاعلات-U_U

متفاعلنUU-U-

 

 

فعولن U - -

فعلاتنUU_ -

 

 

 

مفعولن- - -

فعلاتUU_U

 

 

 

مفعول U - -

مفاعيلنU-- -

 

 

 

 

مفاعيلU--U

 

 

 

 

مفاعلنU-U-

 

 

 

 

مستفعلن - -U-

 

 

 

 

مستفعل- -UU

 

 

 

 

مفتعلن –-UU

 

اوزان مشهور شعر پارسي

الف : وزن در ترانه هاي عاميانه : يكي از زيباترين نمونه هاي شعر پارسي ، ترانه هاي عاميانه ميباشد .اين ترانه ها همراه با احساسات پرشور كودكي ، عشق به طبيعت و سادگي روستايي ميباشد .درونمايه بيشتر اين ترانه ها عشق ميباشد .اين ترانه هاي خودجوش ، از عروض خاصي پيروي نمي كنند.از نمونه هاي ترانه هاي مردمي ميتوان از ترانه قاسم آبادي نام برد.

ب :وزن رباعي : كه بر وزن لا حول و لا قوه الا بالله ميباشد .و دكتر شميسا در كتاب سير رباعي ، وزن اصلي رباعي را مفعول مفاعيل مفاعيل فعل ذكر كرده اند.زيباترين رباعيات را عمر خيام نيشابوري سروده است:

اين كوزه چو من عاشق زاري بوده است در بند سر زلف نگاري بوده است

اين دسته كه بر گردن آن ميبيني دستي است كه بر گردن ياري بوده است

ج : وزن دوبيتي :كه در سطرهاي بعد توضييح داده خواهد شد.

د : اوزان ديگر :

1-مفتعلن مفتعلن فاعلن

كيست كه او بنده راي تو نيست كيست كه او مست لقاي تو نيست

كيست كه او بنده را ي تو نيست كيست كه او مست لقا ي تو نيست

مفتعلن مفتعلن فاعلن مفتعلن مفتعلن فاعلن

- حاصل عمرم سه سخن بيش نيست خام بدم

، پخته شدم

، سوختم

و يا شعر زير:

باز هواي وطنم آرزوست تكيه به كنعان زدنم آرزوست

نكهت گل را چه كنم اي صبا بويي از آن پيرهنم آرزوست

2-مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن

هر كه حديث ميكند بر لب او نظر كنم از هوس دهان تو تا لب كي گزيده اي

 

-آه كه درياي عشق بار دگر موج زد وز دل من هر طرف چشمه خون برگشاد

-زان پس بر ياد او پرده عشاق ساز تن تننا تن تنن تن تننا تن تن

4-فعولن فعولن فعولن فعولن

گهي پرده سوزي گهي پرده داري تو سر خزاني تو جان بهاري

فعولن فعولن فعولن فعولن فعولن فعولن فعولن فعولن

غمش در نهان خانه دل نشيند به نازي كه ليلي به محمل نشيند

مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشي ز بامي كه برخاست مشكل نشيند

خلد گر به پاي خاري آسان برآرم چه سازم به خاري كه بر دل نشيند؟

بنازم به بزم محبت كه آنجا گدايي به شاهي مقابل نشيند

5- فعولن فعولن فعولن فعل

اگر مر تو را صلح آهنگ نيست مرا با تو اي جان سر جنگ نيست

(فعولن فعولن فعولن فعل فعولن فعولن فعولن فعل

اين وزن همان وزن مشهور شاهنامه فردوسي است كه وزني حماسي ميباشد.تاريخ باشكوه و غم انگيزسرزمين ما در شاهنامه گردآوري شده است.تمام ابيات شاهنامه در قالب اين وزن سروده شده اند:

دريغ است ايران كه ويران شود كنام پلنگا ن و شيران شود

فعولن فعولن فعولن فعل فعولن فعولن فعولن فعل

6 فع لن فعلن فع لن فعلن

-با من صنما دل يك دله كن گر سر ننهم وانگه گله كن

اين وزن يك وزن تركيبي است و براي همين است كه داراي ظرفيت موسيقيايي بالايي است.سخن در باره تركيب وزن ها خود بحث جداگانه اي را مي طلبد كه در اينجا فرصت آن نيست.

7- مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن

اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد در دام مانده باشد صياد رفته باشد

آواز تيشه امشب از بيستون نيامد شايد به خواب شيرين فرهاد رفته باشد

(مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن

مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مستفعلن فعولن مستفعلن فعولن (

زيبايي شعر به خاطر تركيب وزن و موسيقي آن و اندوه تاريخي آن است.

رندان تشنه لب را آبي نمي دهد كس گويا ولي شناسان رفتند از اين ولايت

در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت

8- مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن

حيلت رها كن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو واندر دل آتش درا پروانه شو پروانه شو

آن كيست كز روي كرم با چون مني ياري كند بر جاي بدكاري چومن يكدم نكوكاري كند

پشمينه پوش تندخو كزعشق نشنيده است بو از مستي اش رمزي بگو تا ترك هشياري كند

-از مولانا:

اي يوسف خوشنام ما خوش ميروي بر بام ما اي بردريده دام ما اي در شكسته جام ما..

اي كاروان اي كاروان من دزد شب رو نيستم   من پهلوان عالمم من تيغ رويارو زنم

بر قدسيان آسمان من هر شبي ياهو زنم     گر صوفي از لا دم زند من دم ز الا هو زنم...

9- مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن

مرده بدم زنده شدم گريه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم

گفت كه تو شمع شدي لايق اين جمع شدي شمع نيم جمع نيم دود پراكنده شدم

10- مفاعيلن مفاعيلن فعولن(

چنان كز غم دل دانا گريزد دو چندان غم ز پيش ما گريزد

اين وزن وزن دوبيتي است.زيباترين دوبيتي ها را باباطاهرو فايز دشتستاني سروده اند.دوبيتي هاي باباطاهر عارفانه و دوبيتي هاي فايز عاشقانه مي باشد.

دلي دارم چو مرغ پر شكسته چو كشتي بر لب دريا نشسته

به مو ميگن فلاني تار بنواز صدا چون ميدهد ساز شكسته

خدايا مطربان را انگبين ده براي ضرب دستي آهنين ده

خبر آمد كه دشتستان بهاره زمين از خون فايز لاله زاره

خبر بر مادر پيرش رسانيد كه فايز يك تن و دشمن هزاره

11- مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن

در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم بدان اميد دهم جا ن كه خاك پاي تو باشم

12 فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

-بشنو از ني چون حكايت ميكند وز جدايي ها شكايت ميكند

اين وزن، وزن مثنوي است و يكي از ماندگارترين و زيباترين وزن هاي شعر پارسي است.مولانا تمام مثنوي را در اين وزن سروده است.داستان مثنوي ، داستان جدايي روح انسان از خداوند است.روحي كه در حسرت اساطير مانده است .

گر بگويم شرح آن بي حد شود مثنوي هفتاد من كاغذ شود.....

ديد موسي يك شباني را به راه كو همي گفت اي خدا و اي اله

تو كجايي تا شوم من چاكرت چارقت دوزم كنم شانه سرت...

دستكت بوسم بمالم پايكت وقت خواب آيد بروبم جايكت

اي فداي تو همه بزهاي من اي به يادت هي هي و هي هاي من...

بوي جوي موليان آيد همي     ياد يار مهربان آيد همي

ريگ آمو و درشتي راه او          زير پايم پرنيان آيد همي

اي بخارا شاد باش و دير زي       مير زي تو شادمان آيد همي

مير ماه است و بخارا آسمان ماه سوي آسمان آيد همي.

13- مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن

اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل مارا               به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را...

-تعداد وزن هاي شعر پارسي را تا سيصد وزن نام برده اند.آنچه مهم است اين است كه آنها كه در اول راه يادگيري شعر ميباشند ، بر روي وزن تمرين زيادي كنند و در اشعارشان تركيب وزنها را آزمايش كنند .ادبيات ملل را بخوانند .و وزن هاي جديدي را در شعر آزمايش كنند.

وزن در شعر نو:

پس از آنكه آخرين شاعران سبك هندي مانند صايب تبريزي و كليم كاشاني و طالب آملي واپسين شعرهايشان را در قالب سبك هندي كه سبكي بسيار سخت بود سرودند ،دريافتند كه زمان سرايش سبك هندي به سر آمده است.در اين هنگام شاعران به جاي اينكه به نوآوري روي بياورند ، دچار يك اشتباه تاريخي بزرگ شدندو به سبك عراقي بازگشتند و با افتخار تمام اعلام كردند كه ادبيات را به مسير درست آن برگردانده اند.اين دوره تقريبا مصادف با ورود فرهنگهاي ديگر به كشور و ارتباط ملل با هم و بيداري نسل روشنفكر ايراني بوده است.كم كم با تغيير دنيا و وورود مفاهيم نويني در اعتقادات و فلسفه و آرمانهاي انساني و تاثير اين ها بر نسل ايراني نياز به تغيير در باورها و ادبيات به شدت احساس شد . ديگر دوره گل و بلبل گذشته بود، زيرا هيتلرها و موسي چومبه ها دنيا را مورد حمله قرار داده بودند.ديگر دوره جنگ شمشيرها گذشته بودو نمي شد جنگ را و صحنه هاي نبرد را با وزن ت تن تن شاهنامه به تصوير كشيد.به جاي شمع لامپ آمده بود.و مدح شاهان و آزار معشوقه و هجران زميني عاشق و معشوق جايش را به استثمار و فقر وبي عدالتي و ازهم گسيختگي بنيان خانواده و جنگ داده بود..از طرف ديگر قالبهاي سنتي شعر قديم براي بيان احساسات امروزي كافي نبود .قالب هاي كهن براي توصيف مضاميني مثل ادبيات كارگري ، فقر، كمونيسم ، جايگاه زن و تكنولوزي جوابگو نبود..وزن در شعر قديم باعث ميشد كه خيلي از كلمه ها پشت دروازه وزن جابمانند.اختيار شاعر دست خودش نبود.مثلا در زماني در شهر بغداد قحطي بزرگي آمده بود و سعدي اين موضوع را در شعر خود آورد ، اما از آنجا كه كلمه عشق ، تنها و تنها با كلمه دمشق هم قافيه است ، سعدي مجبور شد كه تاريخ را تحريف كند و مكان قحطي را دمشق اعلام نمايد:

چنان قحط سالي شد اندر دمشق كه ياران فراموش كردند عشق

در چنين فضايي شاعراني مانند تقي رفعت و شمس كسمايي دست به بدعت زدند و نخستين نمونه هاي شعر نوي پارسي را در مجلات منتشر كردند.اين را بايد بدانيم كه شعر نو به صورت ناگهاني و اتفاقي پديد نيامده است، بلكه بستر و زمينه مساعد آن قبلا آماده شده بود.نخستين جنبش هاي نوگرايي در شعر پارسي را بايد در اشعار شاعران صدر مشروطه به ويژه ايرج ميرزا ،بهار و ميرزاده عشقي جست و جو كرد.اينها مضامين گذشته را رها كردند و به زبان مردم عادي روي آوردند.اما بشترين تلاش را در اين زمينه تقي رفعت كرد ،كسي كه جانش را در راه آزادي در جريان قيام محمد خياباني از دست داد.او به تمام معنا ،پدر نقد نو در ايران مي باشد.اما آنگونه كه شايسته آن بود ،شناخته نشده است.بعد از او ابوالقاسم لاهوتي وخانم شمس كسمايي آمدند.به عنوان مثال ابوالقاسم لاهوتي در سال 1303شعري با عنوان وحدت تشكيلات سرود كه چنين است:

گفت اي مرد نكو

گنهم اين كه من از عائله رنجبرم

زاده رنجم و پرورده دست زحمت

نسلم از كارگران

حرف من اين كه چرا كوشش و زحمت از ما

حاصلش از دگران

.نيما يوشيج هم يكي از كساني بود كه در اين زمينه به آرامي شروع به فعاليت كرد.و بعدها به عنوان پدر شعرنو پارسي شناخته شد.و توانست انقلابي در شعر ايجاد بكند. كاري كه نيما كرد ،كاري بي ريشه نبوده است و در ضمن با تلاش فراوان و مطالعه و نقد آثار گذشتگان به دست آمده است..تفاوت شعر قديم و شعر نو در محتوا و مضمون شعر و شكستن وزن و شكستن ساختار زبان است.هر كدام از اينها نيازمند شرحي اضافي است كه در اينجا فرصت توضييح براي اين موضوع نيست.اما آيا تاكنون فكر كرده ايد كه چرا شعر نو مقبول نسل روشنفكر ميباشد ولي طبقه عوام از آن استقبال نكرده اند؟در شعر نو از اعتبار قافيه كم شده است اما وزن در شعر رعايت مي شود.اما تساوي طولي مصراع ها رعايت نمي شود و مصراع ها با توجه به مفهوم شعر و نفس شاعر كوتاه يا بلند مي شوند.وقتي كه شعر نو پديد آمد دو جريان شعري سبك ساز در شعر نو ايجاد شد:

.1- شعر نو عاشقانه:درون مايه اين شعر عشق بود و مورد استقبال قرار گرفت.شاعران اين سبك معتقد بودند كه بايد به شعر قديم احترام گذاشت اما بايد آن را تغييرات اساسي بدهيم ، زيرا قالب هاي شعري گذشته براي بيان پديده ها و احساسات جهان امروز كافي نيست و بايد از ادبيات ملل ديگر هم الهام بگيريم. بنيانگذار اين سبك ناتل خانلري بود . نادر نادرپور ، گلچين گيلاني و توللي از پيشگامان اين سبك ميباشند.شعر كوچه از مشيري نمونه روشني از اين سبك است.7

2-شعر حماسي و اجتماعي:هدف آن بالا بردن درك اجتماعي مردم بوده است و پيامي انساني در آن روايت ميشود و درد جامعه با زباني گرم و سرخ گفته ميشود.شاملو، اخوان ، شفيعي كدكني و سياوش كسرايي از اين طيف و دسته مي باشند 8. شعرهاي مرگ نازلي (وارطان ) از شاملوو زمستان از اخوان نمونه روشني از اين سبك ميباشند.بعدها شعر نو به شاخه هاي ديگري مثل شعر سپيد و شعر آزاد تقسيم شد.در اينجا به برخي از نمونه هاي شعر قديم و نو و سپيد مي پردازيم:

غمش در نهانخانه ی دل نشيند
بنازی که ليلی به محمل نشيند
بدنبال محمل چنان زار گريم
که از گريه ام ناقه در گل نشيند
خلد گر بپا خاری آسان بر آرم
چه سازم بخاری که در دل نشيند
پی ناقه اش رفتم آهسته ، ترسم
غباری بدامان محمل نشيند
مرنجان دلم را که اين مرغ وحشی
زبامی که بر خاست به مشکل نشيند
عجب نيست خندد اگر گل بسروی
که درين چمن پای در گل نشيند
بنازم به بزم محبت که آنجا
گدايی به شاهی مقابل نشيند
الهی زليخا عزيزت بميرد
که يوسف به تخت تجمل نشيند
طبيب از طلب در دو گيتی مياسا
کسی چون ميان دو منزل نشيند؟

من که مست از می جانم، تتناهو، یا هو

فارغ از کون و مکانم تتناهو، یا هو

چشم مستش چو بدیدم، دلم از دست برفت

عاشق چشم فلانم تتناهو، یا هو

گاه در صومعه با اهل عبادت همدم

گاه در دیر مغانم تتناهو، یا هو

من به تقدیرم و تقدیر هم از ذات من است

قادر هر دو جهانم تتناهو، یا هو

تن به تن، ذره به ذره همه انوار منند

زآنکه خورشید نهانم، تتناهو، یا هو

 

ز دو ديده خون فشانم ز غمت شب جدايي   چه كنم كه هست اينها گل باغ آشنايي

همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت     كه رقيب در نيايد به بهانه گدايي

در گل ستان چشمم ز چه رو هميشه باز است؟ به اميد آنكه شايد تو به چشم من در آيي

به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند      كه تو در برون چه كردي كه درون خانه خواهي؟

به قمارخانه رفتم همه پاكباز ديدم     چو به صومعه رسيدم همه زاهد ريايي

در دير ميزدم من كه ندا ز در درآمد     كه درا درا عراقي كه تو هم از آن مايي

شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد      فريبنده زاد و فريبا بميرد

شب مرگ تنها نشيند به موجي     رود گوشه اي دور و تنها بميرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب     كه خود در ميان غزل ها بميرد

گروهي بر آنند كه اين مرغ شيدا       كجا عاشقي كرد آنجا بميرد

من اين نكته گويم كه باور ندارم     نديدم كه قويي به صحرا بميرد

تو درياي من بودي آغوش واكن     كه ميخواهد اين قوي تنها بميرد

 

زندگاني همچنان آب است

آب اگر راكد بماند

چهره اش افسرده خواهد شدو بوي گند مي گيرد

در ملال آبگيرش غنچه لبخند ميميرد

آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند

مرغكان شوق در آيينه تارش نمي جوشند

زندگاني همچنان آب است..

 

.به كجا چنين شتابان

به كجا چنين شتابان

گون از نسيم پرسيد.

- دل من گرفته زين جا

هوس سفر نداري ز غبار اين بيابان؟

همه آرزويم اما

چه كنم كه بسته پايم.

به كجا چنين شتابان؟

-به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم

سفرت به خير اما

تو و دوستي خدارا

چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي

به شكوفه ها به باران برسان سلام مارا

 

 

خشك آمد كشتگاه من

در كنار كشت همسايه

گر چه مي گويند:

مي گريند روي ساحل نزديك

سوگواران در ميان سوگواران

قاصد روزان ابري ، داروك

كي ميرسد باران...

 

 

آب را گل نكنيم

در فرودست انگار

كفتري مي خورد آب

يا كه در واحه دور

سيره اي پر مي شويد

يا در آبادي

كوزه اي پر ميگردد

آب را گل نكنيم

شايد اين آب روان

ميرود پاي سپيداري

تا فرو شويد اندوه دلي

دست درويشي شايد

نان خشكيده فرو برده در آب ....

--------------------------------------------------------------------

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و دست هايم را بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغ هاي رابطه تاريكند

چراغ هاي رابطه تاريكند

كسي مرا به مهماني گنجشك ها نخواهد برد

كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد

پرواز را به خاطر بسپار

كه پرنده مردني است...

 

مرگ از همين در وارد شد

كنار مادرم نشست

با او سخن گفت

و سپس او را با خود برد .

 

پرنده از راهي دور آمده بود

خواهرش پيش از سفر گفته بود:

براي يافتن هنرمند دلخواهت بايد به شهر بزرگ بروي.

اما فراموش نكن:

هواي شهر سرب دارد.

پس از مدتي جست و جو

سرانجام خانه را يافت.

در زد

زن جواني در را گشودو پرسيد :

چه مي خواهي؟

پرنده با صدايي لرزان گفت:

در جست و جوي مردي هستم كه حنجره اي طلايي دارد.

زن پرسيد : با او چكار داري؟

مي خواهم روي صدايش بنشينم و سپس چشم از جهان فرو بندم

زن پرسيد: آخر براي چه؟

- براي آنكه در يكي از ترانه هايش از من ياد كرده است.

زن يكه خورد و پرسيد:ببينم تو همان گنجشكك اشي مشي نيستي؟

- چرا

متاسفم مردي كه در جست و جويش هستي ، هفته پيش با زندگي وداع كرده است.

دو قطره اشك از ديدگان پرنده فرو چكيد

زن گفت:

اما تو هرگز نخواهي مرد

او به تو زندگي جاودانه بخشيده است.9

 

 

تو به من خنديدي

و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سال ها هست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكراركنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق اين پندارم

كه چرا باغچه خانه ما سيب نداشت

.

مرگ نازلي

وارطان

بهار خنده زد و ارغوان شكفت

در خانه زير پنجره گل داد ياس پير

دست از گمان بدار

با مرگ نحس پنجه ميفكن

بودن به از نبوده شدن خاصه در بهار

وارطان سخن نگفت

سرافراز ، دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت

وارطان سخن نگفت

چو خورشيد از تيرگي برآمد و در خون نشست و رفت

وارطان سخن نگفت

وارطان ستاره بود

يك دم در اين ظلام درخشيد و جست و رفت

وارطان سخن نگفت

وارطان بنفشه بود

گل داد و مژده داد زمستان شكست و رفت.

-----------------------------------------------------------------------

 

بادها در گذرند ( م آزاد (

بايد عاشق شد و خواند :

"بايد انديشه كنان پنجره را بست و نشست"

پشت ديوار كسي ميگذرد ، مي خواند :

"بايد عاشق شد و رفت

چه بيابان هايي در پيش است"

رهگذر خسته به شب مي نگرد ، ميگويد :

"چه بيابان هايي ، بايد رفت.

بايد از كوچه گريخت ."

پشت اين پنجره مرداني مي ميرند

و زناني ديگر به حكايت ها دل ميسپرند

پشت ديوار كسي ، درياواري بيدار به زنان مي نگريست:

"چه زناني كه در آرامش رود ، باد را مي نوشند

و براي تو ، براي تو و باد

آبهايي ديگر در گذر است"

بايد اين ساعت – انديشه كنان مي گويم-

رفت و از ساعت ديواري پرسيد و شنيد .

و شب و ساعت ديواري و ماه

به تو انديشه كنان مي گويند:

بايد عاشق شد و ماند

بايد اين پنجره را بست و نشست

پشت ديوار كسي مي گذرد

مي خواند:

بايد عاشق شد و رفت

بادها در گذرند.

نتيجه:همانگونه كه مشاهده كرديم ، وزن هاي شعر پارسي بسيار گوناگون ميباشند. اما اشعاري كه از تركيب دو وزن سروده شده اند ، ظرفيت موسيقيايي بالاتري دارند و ماندگاري آنها بيشتر است.تسلط به وزن حاصل تمرين زياد و تلاش فراوان ميباشد.آنهايي در شعر موفق هستند كه ديدگاههاي تازه و نويني داشته باشند و از آزمودن افق هاي جديد نهراسندو از تجربه هاي ديگران استفاده نمايند...دو شاعره كردن يا چندشاعره كردن شعر – چند زمانه كردن شعر و تركيب كردن وزن ها با هم و نوآوری در زبان شعر و تصویر و فرم ميتواند ما را در راه خلق يك شعر ماندگار كمك بكند . تغيير نگاه در روابط انساني ، عشق و فقر ، از جمله مسايل اساسي است كه فراموش شده است. فراموش نكنيم كه عمر بسياري از قالب هاي شعري كهن ، مانند مستزاد،ترجيع بند و ... به سر آمده است.براي آنها كه دوستدار ادبيات مي باشند، مطالعه اشعار شاعراني مانند شاملو ، سهراب سپهري(حجم سبز) ، فروغ (تولدي ديگر)، اخوان ثا لث ،مولانا و ديگر شاعران بزرگ سفارش مي شود ،با اين توضييح كه از مطالعه اشعار شاعراني مانند نرودا،خورخه لوييس بروخس ، ناظم حكمت ،شيركويتس،احمد مطر،ماياكوفسكي و ... غافل نشوند.اين همان چيزي است كه از آن به عنوان ادبيات ملل ياد ميشود. مطالعه كتاب هاي زيرميتواند ما را در شناخت بهتر ادبيات ملت هاي مختلف ياري نمايد با این توضییح که یک شاعر باید جهان بینی خاص خودش را در باره هستی و راز آفرینش داشته باشد و در باره زندگی و...کلمه ها و جمله هایی داشته باشد که خاص خودش باشد و مهم تر از همه اینکه یک شاعر باید مهربان باشد.شاعری که در برابر قتل یک سنجاقک لب حوض یا یک گوسفندی که قربانی می شود،بی تفاوت باشد شاعرنیست :

د

اولیس و سیمای هنرمند در جوانی اثر جیمز جویس

بربادرفته اثر مارگارت میچل

گتسبی بزرگ اثر اف.اسکات فیتز جرالد

لولیتا اثر نابوکف

دنیای شجاع نو اثر الدوس هاکسلی

خشم و هیاهو اثر ویلیام فاکنر

کلک 22 اثر جوزف هلر

خوشه های خشم موشها و آدم ها و سربلند اثر شتاین بک

به سوی فانوس دریایی اثر ویرجینیا ولف

کشتن مرغ مقلد اثر هارپر لی

خورشید همچنان می درخشد و اسلحه را بر زمین گذاشتن اثر همینگوی

قلب تاریکی اثر جوزف کنراد

بردگی انسان اثر سامرست موام

بلندی های بادگیر اثر امیلی برونته

 

پ :بينوايان اثر ويكتور هوگو

ت :بوف كور اثر هدايت

ث-ویرانه های مدون اثر بورخس

د :بارون درخت نشين اثر ايتالو كالوينا

ج :دنياي سوفي اثر يوستان گاردر

چ :پيامبر اثر جبران خليل جبران

------------ ---------- --------------- ------------- -------------- -----------

-پاورقي :

1- سلمان هراتي شاعر شعر نو كه در سال 1365 در 27 سالگي در اثر سانحه تصادف از دنيا رفت دو كتاب.دري به خانه خورشيد و از آسمان سبز از او به يادگار مانده است.

2- ديوان شمس ، جلد 4 – غزل 1981

3- ديوان سنايي ، غزل 228

4- ديوان شمس ، جلد اول – غزل 46

5- ديوان ملك الشعرا بهار ، جلد دوم ص 407

6- موسيقي ، واژه اي يوناني برگرفته از MOUSIKA و مشتق از كلمه MUSCE كه نام يكي از سه الهه شعر و هنر در يونان باستان بوده است.

7- شعر و هنر ، دكتر ناتل خانلري – ص 321 تا ص 346

8- چشم انداز شعر نو ، دكتر حميد زرين كوب – ص 124

9- مازندران سرزميني افسانه اي است ، تورج رهنما

10-"به خواهرك كوچكم غزاله